خونه تکونی

خیلی کیف میده ادم بعد از دو سال که وبلاگشو ترک کرده ورفته خونه جدیدش دوباره بیاد و اونو گرد گیری کنه .دلم برای ااینجا تنگ شده بود .اومدم نگاهی بهش بندازم دیدم خیلی مهجورافتاده.میدونم کسی نمیاد اینجا .کسی این یادداشت رو نمیخونه اما دلم برای همین صفحه سوخت اومدم یه صفایی بهش بدم وبرم.

زلال پرست فعلی منو اگه حتمن ببینید(اگر اینجا اومدید البته) . خداییش پرشین بلاگ هم کلی عوض شده ها .اون موقه ها که من اینجا بودم خیلی پبشرفته نبود .یه جورایی دلممیخواددوباره برگردم خونه اصلیم!

زلال که باشی اسمان در توست حالا چه اهمیت دارد گودالی اب باشی یا یک اقیانوس!

همین است که عاشق زلالی توام !

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥


 

سلام

بعد از اين همه مدت تاخير اپديت کردن هم حس و حال غريبی دارد.در اين يک ماهی که گذشت انقدر درگير درس و تز بودم که فراموش کرده بودم چيزی به نام وبلاگ هم دارم .حالا که امده ام و نظرات دوستان را می خوانم احساس می کنم چه راحت از اين فضا دل کنده بودم !

درس ها تمام شد و مقطع ديگری از تحصيلاتم به اتمام رسيد اما هنوز احساس می کنم که بايد بروم و بايد بخوانم چراکه هنوز فکر می کنم  چيزی نمی دانم !

هنوز چيزی از دفاع نگذشته که دلم هوای کلاس , درس و اضطراب های مخصوص ان روزها را کرده روزهايی که تنها عشق کتاب و درس زنده نگهم می داشت با همان احساسی که به من می فهماند  زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.اميدوارم بتوانم اين راه را تا انتهايش ادامه بدهم  هر چند اين را ه را پايان نيست .

تصميم دارم قالب وبلاگم را به زودی عوض کنم شايد در قالب جديدنوع نوشته هايم نيزتغييری کرد ولی هنوز دغدغه هايم سر جای خودشان باقی هستندو فکر نمی کنم محتوای وبلاگم خيلی متفاوت باشد اما مطمئنا متنوعتر خواهد بود.

اين وبلاگ جديدم در پارسی بلاگ است: زلال پرست

دوستانی هم که لطف کردند به من لينک داده اند لطفا لينک را عوض کنند .

به اميد بهروزی شما

خدانگهدار

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳


 

      

            چند روز پيش در يک جلسه نه چندان دوستانه در خصوص مشکلات روز زنان در جامعه ايرانی بحث و گفتگوی جالبی داشتيم که نکات بسياری را برایم اشکار کرد.در اين جلسه اعضا نظر شخصی خودشان را مطرح کردند و  من هم به عنوان يکی از اعضای گروه گفتم: مشکل زنان ما خود خودشان هستند .اگر چند زن توانستند در يک محيط کاری بدون مشکل با يکديگر رقابت سالم داشته باشند ,ان وقت می توانم بگويم مردان در حق زنان ظلم می کنندو عدم پيشرفت انان ناشی از برخورد نامناسب و عدم پذيرش توانايی انها از سوی مردان است ;ولی وقتی می بينی حسادت ها و حرف های ((خاله زنکی)) بين جمعيت زنان حاکم است حرف ها و رفتارهايی که جر اتلاف وقت و هزينه نتيجه ای ندارد ـ البته اين موضوع فقط مربوط به زنان نيست چه بسا مردان بسياری هم باشند که چشم ديدن موفقيت همکار خودشان را ندارند و به طرق متفاوت سعی در تخريب شخصيت و کوچک جلوه نمودن موفقيت يکديگر نمايندـ ديگر چه جايی برای بحث در مورد مشکلات پيرامون زنان می ماند.متاسفانه موردهای بسياری را ديده ام که بدترين ضربه ها ی روحی و اجتماعی را خود زنان بر يکديگر وارد کرده اند در صورتيکه انتظار می رود در چنين شرايطی   حداقل خود زنان به حمايت از يکديگر برخيزند نه اين که سعی در جهت حذف ديگری کنند ...بعد از اين که نظر شخصی ام را مطرح کردم يکی از خانم های حاضر در جلسه رو به من کرد و با لحن تندی گفت:ببخشيدا خانم شما که يک دفعه کار را تمام کرديد ,بفرماييد ما همه يک مشت ادم روانی و عقده ای هستيم ديگه! وادامه داد می دانيد مشکل زنان ما چيست: زنان ما نياز به حامی دارند انها امنيت ندارند به خدا قسم من می ترسم از ساعت ۸ شب به ان طرف از خانه بيرون بروم می دانی چرا چون امنيت نيست ما نياز داريم که از طرف مردان حمايت شويم و...در حاليکه مردان حاضر در جلسه هم سرشان را به علامت تاييد تکان دادند,دلم می خواست  به گفته هايم چند نکته ديگر را اضافه کنم :مشکل زنان ما اين است که خودشان  باورهای مرد سالارانه را پر وبال می دهندچرا که انها خودشان را باور ندارند, که يک دفعه خانم ديگری گفت :چه کسی گفته مشکل زنان از خودشان است مگر زنی که از دست همسرش کتک می خورد خودش مقصر است! و همه اين ها منجر شد به اين که من ترجيح دهم شنونده باشم تا متکلم و با خودم فکر می کردم چقدر بدبختند اين زنها که دليل مشکلاتشان را در ديگری می بينند در حاليکه خودشان پر از مشکلند.

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳


 

اه تو می دانی

می دانی که مرا

سر باز گفتن کدامين سخن است

از کدامين درد.(شاملو)

وقتی نمی خواهی بنويسی يعنی خودت را مجبور می کنی که ان چه را که دوست داری کنار بگذاری .وقتی خودت را مجبور می کنی که ننويسی مثل ادمی می شوی که قلبش را گرفته اند و فشار می دهندان وقت انقدر خون چکه چکه می ريزد که دلت می خواهد فرياد بزنی و بگويی بس است ديگر, بس است !حالا من شده ام همان ادمی که با خودم قرار گذاشته بودم ننويسم اما در واقع درگيری های تحصيلی تنها يک بهانه بود که خودم را هم توجيه نمی کرد.شايد در ناخواداگاهم اين انديشه جا گرفته بود که با نوشتن اری تنها با نوشتن کاری از پيش نمی بری وحداقل حتی خودت را هم ارام نمی کنی!

اين روزهاوبلاگ خوانی را کنار گذاشته ام .از سطحی نگری های اطرافم از تحليل های ناشيانه دور و برم و راحت تر بگويم از زوالی که  به اجبار تحميل مان شده است, زوال در انديشه هاو ابتذالی در نوشته ها که گويا تن هيچ کسی را نمی لرزاند وهمه اينها بيشترين نمودشان در اين وبلاگهای مفلوک به چشم می خورد,خسته شده ام .خسته شدن شايد کلام مناسبی نباشدبهتر است بگويم که رنج می کشم .رنج می کشم که چگونه شد که ما به اين اضمحلال تن داديم.اين وبلاگ ها با همه نويسندگان سرشناس , ناشناس و گمنامشان همگی فرياد در حنجره خشکيده ايی هستندکه سرا غاز يک بحران را هشدار می دهندبا اين تفاوت که هر کس با شيوه خودش عصيان می کند!

 

..........................

هفته ای که در ان هستيم هفته پژوهش است اگر نمی دانستيد حالا بدانيد .در همه دانشگاهها و مراکز علمی کشور هم همايش ها و سمينارهای بی شماری بر گزار می شود که در بيشتر انها به جايگاه علمی ايران در جهان و نقش ايران در توليد علم در مقياس حهان تو جه می شود.ايران از نظر علمی (در تمام رشته ها به طور متوسط)از ميان ۱۵۰ کشور جهان در مرتبه ۴۳قرار دارد و در رشته شيمی اين مرتبه در سالهای اخير کمی بهبود يافته و به مقام ۳۷ ارتقا يافته است.اما متاسفانه ايران تاکنون فقط در۰.۳٪ توليد علم  در جهان نقش داشته است, که اين امار هم يک امار کمی است شما فکرش را بکنيد که به صورت کيفی ما در کجای جهان ايستاده ايم و چه حرفی برای گفتن داريم!

.......................................

اين روزها در شهر من باران می باردو من چقدر باران را دوست دارم.باران را انقدر دوست دارم که دلم می خواهد زير نزول بی ريايش ارام ارام قدم بزنم و انقدر خيس شوم که هيچ گاه حسرت اب بر دلم نماند.باران را انقدر دوست دارم که دلم می خواهد قطره قطره اش را برای روزهای گرم تابستانم ذخير ه کنم .باران را به خاطر زلاليش دوست دارم .هر وقت که باران ميبارد می نشینم کنار پنچره و به همهمه پر شور قطرات باران گوش می دهم اری به ترانه باران ,ولی گويا قرار است اين قطرات انقدر بيايند بنشينند روی زمين که سيلی بيايد .و سيل هم هيچ گاه مهربان و بی ريا نبوده است.  چه سرنوشت غريبی دارند اين قطرات باران! 

...................................................

وقتی داشتم اين متن را می نوشتم يک فال حافظ هم گرفتم ببينيد حافظ چه گفته:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تيز هوش    

                                                   وز شما پنهان نشايد کرد سر می فروش

گفت اسان گير بر خود کارها کز روی طبع    

                                                 سخت می گيرد جهان بر مردمان سختکوش

...

فکر کنم ديگه لازم نيست بقيه اش روبنويسم  اين هم حافظ که خوب جواب ما رو داد!

...........................................................

تا بعد  بدرود

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳


 

حافظ ابنای جهان را غم مسکينان نيست.......

فرصتمان برای زيستن اندک است و ارزوهايمان بس بزرگ . کاش فرصت بيشتر بود يا ارزوهايمان کوچکتر .چه کسی می داند شايد اين حسن اشرف مخلوقات است که هميشه ارمان طلب بوده و هست .چه کسی می داند!

 

تا مدتی اين وبلاگ تعطيل خواهد بودبه وبلاگ های دوستان سر خواهم زد و مثل هميشه از انديشه ای نابشان استفاده خواهم کرد .سرفراز باشيد و پر از انديشه .

 

 

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳


 

 

چند سخن

  عيد فطر بر شما مبارک

 

بسياری از نظريه ها مانند شيشه پنچره اند .گرچه ما حقيقت را از خلال ان می بينيم ,اما همان شيشه ميان ما و حقيقت فاصله می اندازد.

جبران خليل جبران

سخن اول: خيلی خوشحالم از حضور خوانندگانی که بی هيچ پروايی در مورد نوشته های من نظر می دهند ودر بسياری موارد از نظراتشان استفاده می کنم .در مورد پست قبلی ام نيازی به توضيح چندانی نمی بينم .اگر چند برخی از دوستان منظور اصلی ام را به خوبی درک نکرده بودند و مرا متهم به تند روی و منفی نگری کرده اند.البته قصد من بيشتر اگاهی از نظر دوستان بود چرا که هنوز هم اعتقاد دارم زمانی يک برنامه (چه طنز وچه جدی) می تواند اموزنده و سرگرم کننده به معنای واقعی باشد که باورهای نادرست را از جامعه بزدايد باورهايی مثل تجمل گرايی ,خشونت ,مرد يا زن سالاری ,و ... و در عين حال مفاهيم و باورهای متعالی را با بيانی ساده و عامه پسند (در حد فهم عموم نه بصورت مفاهيم سخت فلسفی)به بيننده انتقال دهد يعنی بدون هيچ افراط و تفريطی زيرا در اين صورت تاثير گذارتر و ماندگارتر خواهد بود .

سخن دوم:چند روز پيش با يکی از دوستان قديمی ام که در حال حاضر درکانادا مشغول به تحصيل است صحبت می کردم از شرايط خوب درسی ,امکانات عالی دانشگاهی و رفاهی که در ان جا داشت می گفت .از اينکه چقدر شهر محل اقامتش زيباست و چه زمستانهای رويايی دارد و.... ولی می گفت که هيچ وقت حاضر نيست يک عصر جمعه در ايران را با اين روزها عوض کند .انقدر از غم غربت و دلتنگی هايش به ايران می گفت که باورم نميشد اين همان کسی باشد که عاشق رفتن به ان سوی مرزها بود.وقتی گفتم عصر های جمعه ايران چه ويژگی برجسته ای دارد جز دلتنگی و در بسياری موارد بی حوصلگی .پاسخ داد :دلت مياد من حاضرم هزار برابر عصر های جمعه دلتنگی بکشم وتوی ايران توی بدترين دانشگاه اون جا درس بخونم اما يه روز غم غربت رو توی اين بهشت نکشم!

سخن اخر: بزرگتر ها ميگن قدر چيزايی رو که داريد بدونيد اما کو چيکترا وقتی اين حرفا رو می شنون که خودشون بزرگ شدن.

 

                                  

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳


حرف های خودمانی

 

حتما شما سريالهايی را که اين روزها از شبکه های ۲ و ۳ ايران پخش می شود را ديده ايد  اگر هم نديده ايد, زياد غصه نخوريد که چيز ی را از دست نداده ايد.اما خوب است فقط ۵ دقيقه از اين سريالها را ببينيد تا متوجه شويد که  ما هنوز اندر خم يک کوچه مانده ايم .بعد هم می نشينيم و می گوييم چرا پيشرفت نمی کنيم چرا اينطوری هستيم چرا اونطوری هستيم....

سريالهايی که يا هيچ حرفی برای گفتن ندارند و فقط می خواهند با چند حرکت فيزيکی , چماق بدست گرفتن وناسزا گفتن مخاطب را وادار به خنديدن کنند .يا اگر هم حرفی برای گفتن دارند انقدر افراط می کنند که بيننده فراموش می کند هدف اصلی سريال چه بوده! مثلا سريال کمکم کن  که از شبکه دو سيما پخش می شود از ان دسته سريالهايی است که می خواهد مفاهيم عميقی را با اب و رنگ های امروزی به بيننده انتقال دهد ان هم از زبان کسانی که خود در کار خودشان مانده اند.نشان دادن شعله های اتش جهنم ,عذاب های سخت الهی نسبت به انسانهايی که حق الناس را ضايع کرده اند و صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن با ارواح انقدر در اين سريال به شکل تصنعی و خام به تصوير کشيده شده است که نه تنها تاثير مثبتی بر روی بينده نمی گذاردبلکه اين مفاهيم را در ذهن مخاطب کم ارزش و سبک و به عبارت ديگر به نحو مبتذلی نمايشی  نمايان می کند. از ان جا که مشخصه همه فيلم های فارسی  حضور عشق های لحظه ای برای جلب  بيننده بيشتر است ,در اين سريال هم چند جوان دم بخت گنجانده اند تا بيننده را به فکر وادارند که اخر کی با کی ازدواج می کند!

سريال خانه به دو ش هم از ان سريالهای بی محتوايی است که حضورشان در سيمای جمهوری اسلامی امری است کاملا عادی  که فقط هدفش خنداندن است به هر طريقی ونوع نگاه به زن در این سريال انقدر ابزاری است که او را عروسکی فر ض کرده اند که در خانه نشسته است تا خواستگاری بيايد واورا ببرد تا سر و سامانی بگيرد! استفاده از کلمات ناشايست و چماق بدست گرفتن ها ی حميد لولايی شايد بارزترين مشخصه بی محتوا بودن اين سريال است. 

اما فقط کافی است ساعت ۶ بعد از ظهر  در شهر بگردی و بپرسی چند در صد مردم اين سريالها را می بينند .به جرات می توان گفت که تعداد انگشت شماری را می يابيد که   اين سريال ها را نمی بينند!

نتيجه :ما خودمان نمی خواهيم پيشرفت کنيم  , فرهنگ سازی  هم يک ادعای صرف است که تا ابد دهر با اين سبک وروش ممکن نخواهد شد.وقتی مخاطبان سريالها و فيلم های اب دوغ  خياری روز به روز بيشتر می شود حرفی نمی توان زد جز اين که سکوت کرد و جزيی از يک کل شد!

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳


 

ان چه را که هستيد دوست مداريد .تنها انچه را که ممکن است بشويد دوست بداريد.(سروانتس)

ان کس که در حال تولد نباشد در حال مرگ است.(باب ديلن)

ادمی بر همه صورتهای حيات تسلط يافته است زيرا وقت بيشتری را صرف باليدن کرده است .حال اگر زمان بيشتری را صرف کند و اين زمان را خردمندانه تر بگذراند چه بسا باز افرينی و تسلط بر خويش را نيز بياموزد.(ويل دورانت  ـ تاريخ فلسفه)

سرانجام همه زندگی زيستن ان است .چشيدن تجربه تا سرحد توانايی و پیشواز مشتاقانه و بی واهمه ءتجربه تازه تر و غنی تر.(الئور روزولت)

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳


 

 عشق علی

وقتی  گفت عاشق علی است, باور نکردیم.خيره مانده بودیم به موهای بلندش که يله شده بودند روی شانه هايش,و به گيتاری که در دست داشت.زير لب گفت که تنها الگويش علی است , خنديدیم و به اوگفتیم ((واقعا! )) او می توانست آسان درک کند که هيچکس او را باور نمی کند.وقتی هم که رفت ما حتی با نگاهمان بدرقه اش نکرديم,خيال کرده بوديم اينها همه از نخيلات شبانه اش ناشی می شود از همان لحظه هايی که به او باور متفاوت بودن را القا می کرد.او آرام رفت و ما  تا مدتها فراموش کرده بوديم که يک گيتاريست جوان  عاشق علی است.

روزها گذشت انقدر که نفهميديم حضور سبک او در همه ثانيه هايی که ما بی تفاوت از کنارشان می گذشتيم چه شکوه اهورايی داشت حتی نمی دانستيم که در حزن صدای او چه رازی هست که همه را درگير کرده است, مايی که با ملاکهای روزمره مان اورا فقط يک هنرمند می شناختيم.

يک روز از همان روزهايی که پر از خيسی اشک بود همه فهميديم که چقدر ملاکهايمان وارونه بوده اندوچقدر او را بد شناخته بوديم .وقتی که ديگر او در ميان ما نبود ,اويی که در يک حادثه ناگهان رفته بود تا به همه ثابت کند که هيچ وقت ادعا نکرده است;خبر کوتاه بود :کودکی را که در خيابان دويده بود ,نجات داد ورفت !او ارام رفت و ما فرصت اين راکه بگوييم او را نشناخته بوديم از دست داديم .اگرچندجز ءجزءپيکر او در تن ديگران حيات داشت,پسری که از قلب عاشق او جانی دوباره گرفت, هم  گفت که عاشق علی است.

حالا او انقدر زنده است در ميان ما که احساس می کنيم چقدر در مقابل او ما مر ده ايم ديگر می دانيم هر کسی علی را به شيوه خود دوست می دارد .

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳


 

تابوی خنده

   ما مردمان شادی نيستم, گويا هيچ وقت هم ياد نگرفته ايم که شادی کنيم.زنی را می شناسم که بعد از هر بار خنديدن دستانش را گاز می گيرد !چرا ؟چون احساس می کند که بعد از هر خنده گريه به سراغش می ايد.جالب اين جاست که می گويد (به من ثابت شده که هر وقت از ته دل می خندم بعدش برايم مشکلی پيش می ايد) .وقتی بيشتر دقت کردم ديدم تعداد بسياری هستند که از خنديدن يا شادی کردن می ترسند .انهم به دليل باورهای نادرستی که سينه به سينه به ارث رسيده است.   دوستی می گفت(( مشکل ما از فرهنگی است که خودمان ساخته ايم ربطی به دين و مذهبمان ندارد)).اما نظر من چيز ديگری است .فرهنگ ما قرن هاست که با مذهب و عقايدمان عجين شده است .غير ممکن است که باورهای مذهبيمان را از فرهنگمان جدا کنيم امامشکل ما اين جاست که فکر کرديم با اشک ريختن و زاری کردن به خدا نزديکتر می شويم در حاليکه چنين تفکری هيچ پايه اسمانی ندارد .خدا انقدر مهربان است و دوستدار بنده اش که هيچگاه خواستار اندوهگين بودن او نيست.روح بشر نيازمند ارامش است و ارامش جز با نشاط روح مهيا نمی شود .و اين در حالی است که حتی عبادت و راز نيازهای عاشقانه با معبودنيزبا شور و نشاطی خاص همراهند که روح بشر را صيغل می دهند ولی نکته اين جاست که ما با تفسير های نادرست از دينمان اشک ريختن , زاری کردن وغمگين بودن را راهی برای جلب نظر معبود دانسته ايم .نتيجه چنين تعبيری اين است که به محض شادی کردن از عذاب خدا بترسيم و دستانمان را گاز بگيريم يا صلوات بفرستيم و...!

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳


زندگی سراسر حل مساله ا ست

 

    تلخ ترين بخش حقيقت ان است که برای ادامه حيات مجبوری انتخاب کنی و تصميم بگيری, اين سرنوشت محتوم ادمی است! انتخاب می کنی که خوب باشی يا بد,خداشناس باشی يا کافر ,انديشمند باشی يا نادان و.......يا چيزی ميان اين دو و همه بودنت برپايه انتخابت هستی می گيرد .هيچ کس هم نمی تواند ثابت کند که انتخاب او  تنها مورد ممکنی بوده که بايد می بوده ,زيراکه هر بايد بر اساس يک معيار شکل می گيرد .معياری که مطلق است و اين در حالی است که معيارهای بشری  در حوزه علم هم همگی نسبيند,ان جا که حتی با تجربه و حواس پنچگانه نيز می توان درک مستقيمی از مسايل داشت, چه رسد به دنيای بی کرانه ارزشها که هيچ راهی برای تجربه مستقيم و در نتيجه اثباتشان نيست!راحتر بگويم که ما پايبند قرار دادها هستيم واين نسبی گراييمان در حوزه انديشه و اخلاق به اوج می رسد .واين جاست که روی تلخ حقيقت نمود پيدا می کندوقتی اين سوال مطرح مشود:چه تضمينی هست که قرارداد های ما همانی است که بايد باشد !

    (زندگی سراسر حل مساله است) اين جمله کوتاه کارل پوپر حجت را بر من تمام کرده است,يعنی برای تجربه حيات بايد انديشيد و راه حل ارائه داد.راه حلی که خود تفسير و تاويل منحصر بفردی است از مسايل بشری و يا متافيزيکی که می تواند به تنوع و گستردگی همه نژادها ,انديشه ها و زمان ها باشد.

    وچقدر سخت است در اين اشفته بازار انسان بودن.ان قدرها سخت که هيچ مخلوقی تاب تحمل اين رسالت را نداشت. اين سرنوشت از پيش تر ها برايمان رقم خورده بود.همان زمان که اشرف مخلوقاتمان کردند!!!

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳


دهکده بعدی

پدر بزرگم هميشه می گفت :(( زندگی جور گيج کننده ای کوتاه است .به گذشته که نگاه می کنم ,زندگی انقدر به نظرم کوتاه می ايد که به زحمت می توانم بفهمم چطور ممکن است مرد جوانی ـبرای مثال می گويم ـ تصميم بگيرد به طرف دهکده ی بعدی بتازد ولی نترسد که ـگذشته از حوادث بين راه ـ مهلت همين زندگی معمولی خوش و خرم , بارها کوتاه تر از ان زمانی باشد که برای چنين سفری لازم است!

فرانتس کافکا

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳


روزهای خدايی

((نه تمسخر , نه تجليل  ,نه محکوم کردن  , ونه نفرت ورزيدن  ,بلکه فهميدن))

اسپنوزا

 

اين روزها هميشه برای من سرشار از خاطره بود ه اند .سرشار از لحظاتی ناب که به  من اموخته اند :انسانيت  چيزی فراتر از انی است که ما در ظاهر می بينيم و جدا از ادعا هايی است که با افتخار و گاه رندانه می کنيم.اين روزها برای من پيام اور دقايق محض خلوصند و ثانيه هایی زلال که بوی خدا می دهند.

من از همين روز های گرسنه گی اموختم:

که بسياری هستند که بی دانش فقط گرسنگی خويش را راهی برای بهشتی شدنشان می بينند در حاليکه روحشان سالهاست که به سو ء تغذيه مبتلاست! من از اين دسته اموختم که فلسفه رمضان گرسنگی نيست  , که اگر گرسنگی می بود قطعا وجود اديان مختلف با ايين ها و راهکارهای متنوعشان کاری بود بيهوده .چون تنهالازم بود که بعد از ۱۱ ماه فسق و فجور  يک ما ه گرسنگی می کشيديم و بعد دم افطار ((دلی از عزا)) در می اورديم و ان وقت ادعای انسان بودن می کرديم .چه ادعای احمقانه ای!  

من از کسانی که از روی نادانيشان ,گاه  دانا يی کاذبشان  اين روز ها را به تمسخر گرفته اند  , ياد گرفته ام که هيچ گاه بدون اگاهی در مورد  موضو عی قضاوت نکنم  حتی اگر مطابق با نظر و عقايدم نباشد. من از اين دسته اموختم که عقايد و ارزش های  هر فرد برای خود او محترم است پس ضرورتی ندارد که اورا با شيو ه های تحقيرکننده بکوبيم و اعتقاداتش را مسخره کنيم  .در غير اين صورت اين خود ما هستيم که از نادانی رنج می بريم نه انانی راکه مسخره می کنيم! 

من از انهايی که در اين ما ادعای دينداريشان سر به فلک می کشد انسان شناسی رااموختم  , چرا که بهتر از تمام ايام ديگر زمينه برای انسان ها هست تا خود را به معرض نمايش بگذارند , با تمام ادعاهای پو چی که می خواهند نردبان ترقيشان باشد!

من از همين روزهای خدايی بود که دانستم فلسفه رمضان اگاهی است و از همين لحظه های با شکوه بود که اموختم : فلسفه همه ماه های خدا(( فهميدن)) است برای انسان شدن.

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳


ما همه قابيل هايی هستيم که به مقتضای زمان هابيل می شويم

که بوديم ما؟انسانی رانده شده از سرای اهورايی درذوق منحوس  طعم گس سيب مانده,تنهابه جرم اين که می خواستيم هستيمان را تجربه کنيم, و بهای انتخابمان زمين بود! ان جا  که برادر کشی اولين مفهوم جاودانه تاريخ شد وما مانديم از نسل قابيل در زمينی که هابيلش را فرو خورده بودجوانی رعنا و دردانه ادم که قربانی انتخاب شد .

که بوديم ما که مگراز نسل ادم نبوديم؟پر ازنياز دانستن .غرق در اعجاب بهشت.سرمست از غرور سجده اهل کبريا و اه......

 الوده به گناه ...کدامين گناه ؟با تو هستم ابو البشر!

 رانده شدن از بهشت يا برادر کشی ؟مگر بهای انتخاب تو چه بود ؟خواستي با فرشتگان فرقی کني و گناه تعبير خواب ازليت  شد در سرای اهورايی.

که بوديم ما؟ مانده از نسل قابيل در زمين  .اواره ای که تعلقمان به نا کجا ابادمان بيشتر از زادگاهمان بود الوده  هوسهای بی پايانمان و نا توان از عروج .نسل را ه گم کرده .از حادثه انتخاب چيزی نفهميده ! تنها به ياد مان  مانده  برادر کشی ان هم نه با کلوخ نه با سنگ نه با دندان.با دانش با ريا با رندی با...................!

که هستيم ما نديده ء نا خلف ادم که قانون تکامل به او اموخته  می توان به مقتضای زمان هابيل شد .

که می شويم ما؟؟؟؟

همان قابيل هايی که به ضرورت نيازمان هابيل گونه می شويم!

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳


اعتراض

چند روزی است که در گير حل مساله ای هستم ,هر چند ممکن است که در نگاه اول خيلی پيچيده و سخت به نظر نيايد .مساله اين است:چرا ما می ترسيم انتقاد کنيم ؟يا بهتر بگويم چرا هميشه نگرانيم که مبادا ديگران از ما ناراحت شوند؟.مثالی می اورم , فرض کنيد که شما يک دانشجو هستيد و به شيوه تدريس استادتان اعتراض داريد ولی استادتان به شما احترام خاصی می گذارد بطوريکه هميشه فکر می کند تنها کسی که درس اورا می فهمد شما هستيد,ايا می توانيد با صراحت تمام به استادتان بگوييد روش تدريس شما اشتباه است و شما واقعا بدون مطالعه تدريس می کنيد ؟من اين سوال را از ۲۰ دانشجوی متوسط و ۱۰ دانشجوی باهوش پرسيدم حدس بزنيد چند درصد توانايی اعتراض را داشنتد؟ 

از ميان دانشجويان متوسط ۱۷٪ صراحتا انتقاد می کردند.۲۶٪ اعتراضشان را به استاد ديگری منتقل می کردند تا شايد بدين نحو به گوش فرد مورد نظر برسد و بقيه گفتند ((مگه دلمون دردسر می خواد .اگه استاده  باهامون چپ افتاد کی مياد جواب بده؟))

از ميان ۱۰ دانشجوی زرنگ فقط ۱ نفر بود که گفت من مشکلی ندارم اعتراضم را صراحتا به خود استاد می گويم.بقيه از ترس اين که مبادا استاد نظرش نسبت به انان عوض شود تر جيح می دادند بيشتر درس بخوانند و مشکلاتشان را خودشان حل کنند!

به هر صورت اگر اين مساله را به حالتی کلی تر تعميم دهيم به نتايج نا مطلوبی خواهيم رسيد :۱.اين که ما ياد نگرفته ايم با يکديگر روراست باشيم .۲. حاضريم برای هم نقش بازی کنيم  اما کسی از ما دلگير نشود  ۳.حاضريم سختی ها را به جان بخريم اما اعتراض نکنيم۴. غالب اوقات هم اعتراض را با گستاخی و هرج و مرج طلبی اشتباه می گيريم.۵.اما تا دلمان بخواهد ياد گرفته ايم که پشت سر يکديگر حرف بزنيم و همديگر را خراب کنيم.

اگر تلاش کنيم که قاطعانه با يکديگر برخورد کنيم .به حقوق خودمان اشنا باشيم و به اين باور برسيم که ديگران ما را ان گونه می  بينند که خودمان می بينيم  ,لزومی ندارد که از اعتراض و انتقاد واهمه ای داشته باشيم .يک انسان بالغ و رشد يافته از انتقاد استقبال می کند زيرا که اورا در مسيرپيشرفتش توانمند و مهياتر می سازد.اگر هم کسی از انتقاد به خودش لرزيد اين مشکل اوست که هنوز در مراحل جنينی رشد شخصيت  متوقف شده نه من يا شما که می خواهيم کيفيت کار او را بهتر کنيم.(البته منظور من از انتقاد نوع سازنده ان است که غير از اين هم ديگر انتقاد نيست ,تحقير شخصيت و کوبيدن کسی با حربه انتقاد است همان هنری که خيلی از ما ها به ان می باليم! )

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳


 

 

 اگرنوشتن نتواند تحولی ايجادکند و طرحی نودر اندازد که خلق و افرينش نيست تقليدی کورکورانه وبی تحليل اززندگی است که حداکثر تاثيرش اين است که ديگران تو را يک نويسنده بنامند و گاه از سر نادانی بسيار ارجت نهند و تو هم فکر کنی که ((خداياچقدرمی دانم))مثل همه کسانی که تنها با کلمات بازی می کنند و تصادفا چه ارج و قربی هم دارند.اين مشکل جامعه ماست که کلمات  را بی فلسفه وارد گنجينه لغاتمان می کنيم.بايد صادقانه بپذيريم که هر کاری که می کنيم فقط برای جلب تاييد ديگران است .هر کاری حتی روشنفکريمان !.اگر بپذيريم که ((هر ان چيزی که در مورد ديگران ازارمان می دهد می تواند ما را در شناخت بخشی از خودمان برساند))*می توانيم از قلم به عنوان پلکانی به سوی کمال استفاده کنيم و اين را بدانيم که ما همه چيز را نمی دانيم و بعضی وقتها هم هست که دانش تنها متکی به حقيقت نيست بلکه بر اشتباهات نيز اتکا دارد.

.............................................

تاچيزها را نپذيريم نخواهيم توانست تغييرشان دهيم .محکوم کردن رهايی نمی اورد بلکه موجب تعدی می شود.*

............................................

يک سال در اين فضا حورا جاودانه بودم و حال مريم فرخ يا .چه اهميت دارد که نامم چيست .مهم اين بود که می نوشتم چرا که  دغدغه ام نوشتن بود برای رسيدن به خودشناسی.اما حال خودم هستم و می دانم که اين کاری به مراتب اسان تر است هرچند..........

* کارل يوستاو يونگ

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳


 

    سلام

۱.بعضی وقت ها خسته می شوم از همه ادم هايی که ادعا می کنند خيلی می دانند .ادم هايی که ادعاهايشان نفسم را بند می اورند .همان هايی که کم هم نيستند فقط کافی است چشمانت را چند لحظه باز تر کنی تا راحت ببینيشان.

۲.بعضی وقت ها از همجنسانم بيزار می شوم وقتی می بينم حسادتشان همه زندگيشان را در هم و بر هم کرده .از اب زير کاهی بعضی هايشان حسابی کلافه می شوم و از اين که چقدر بعضی هايشان از زن بودنشان سو ء استفاده می کنند .از احمقانه فکر کردن بعضی هايشان خنده ام می گيرد وقتيکه در جمعشان می نشينم .

۳.بعضی وقت ها از ادم ها درس می گيرم ان زمانی که احساس می کنم ادم ها حتی بدترينشان می توانستند چقدر خوب باشند.

۴.لحظه هايی هم هست که با ديدن بچه ها, همانهايی که زندگی را برايم معنا می کنند ;انرژی می گيرم ودرست همين لحظه هاست که به خودم می گويم زندگی را به خودت سخت نگير ! 

 

.................ضعيفه

تو  مرا تا ديروز چگونه می شناختی؟هی با تو هستم خودت را به کوچه علی چپ نزن ,سرت راهم بر نگردان;نگو که حالا مرا به جا نمی اوری.برگرد و مثل يک انسان از خودت دفاع کن و اگر هم نمی توانی لااقل به رسم خودت برگرد : چشم در چشم .اين را  هميشه خودت  به من می گفتی که ((چشمهای تو اخر دنيا ست,که رستاخيز روح من ان جاست)),پس بگو .اگر باز هم نمی توانی ,خجالت نکش جسارت اعتراف را داشته باش در غير اين صورت تو ضعيفه ای نه من...يادت نيست اين را هميشه خودت می گفتی با لبخند:((هی ضعيفه)) .و اگر باز هم نمی خواهی يا تمی توانی چيزی بگويی, من  ديگر حرفی ندارم, فقط اين رامی گويم و می روم:من عروسک نيستم.فکر نکن که اشتباه شنيده ای نه اين خود منم که می خواهم بگويم تمام هويت من در رنگ چشمانم نبوداين تو بودی که رسم درست ديدن را نمی دانستی! (بهار ۸۳)

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳


 

امروز اين وبلاگ يک ساله شد.در اين مدت نوشتن برای من چيزی فراتر از پر کردن يک وبلاگ بود.می نوشتم نه برای اين که فقط نوشته باشم .نوشتن نوعی افرينش بود که مرا به اوج می رساند و لذت خالق بودن را نصيبم می کردافرينشی که بادردی شيرين همراه بود .همرا ه با لحظه هايی ناب که  درد را معنايی واژگونه می دادو همين درد بود که اين افرينش را در نظرم مقدس کرد.دراين فضای مجازی بود که مفهوم ازادی را لمس کردم و اموختم که تا چه حد می توان به ديگران نزديک بود و نفهميد و می توان چقدر دور شد و احساس نکرد.در اين جا دشمنان هم می توانند با تو دوست باشند و دوستانت غريبه و گاه غريبه ای دوست ديرين.

همين جا بود که گاه فراموش کردم جنسيتم چيست و خودم را انسانی ديدم که دغدغه ام انسانيت بود نه مرد يا زن بودن.زيرا که از يک سويه نگری متنفرم اگر چند گاه ناچار شدم از ديد جنسيتی به بررسی مسايل بپردازم .

نوشتن در اين فضای مجازی فرصت تازه ای بود که به من مجال تجربه انديشه ها و زندگی های ديگری را داد.اشنايی با دوستانی انديشمند بهترين ثمره اين وبلاگ يک ساله بود دوستانی با انديشه های ناب ناب.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳


 

((نوشتن بعد از مدتی نه چندان کوتاه دوری از اين فضای مجازی انقدر ها هم که فکر می کردم اسان نيست.اين روزها سوژ ه هايم را انقدرزير ورو کردم تا بنويسم اما چيزی اين ميان گم شده بود .عادت نوشتن با اين قلم و اين صفحه چيزی نيست که به اين زودی از خاطرم برود ,حس نوشتن هم کماکان باقی است امااين حس , مانند سابق نيست .راحت بگويم غريبه ام اين جا .باورم نميشودکه روزها می نشينيم و فکر می کنيم که چه بنويسيم و چگونه بنويسيم اما فقط مينويسيم .کاش به جای نوشتن کار ديگری می کرديم .نمی شود ايرادی گرفت شايد لازم است سکوتهای معنی دار ما در دنيای واقعی بيرون فريادی شود در اين فضای مجازی .لازم است که ثابت کنيم به نوعی زنده ايم حدا قل به خودمان .کسی چه می داند شايد اين جا می نويسيم تا خودمان باور کنيم هنوز می توانيم ببينيم .))

 

زنان و جريان روشنفکری در ايران

    پروسه روشنفکری در ايران روندی کاملا نمادين دارد بسان تمام جرياناتی که در ايران شتاب زده و احساسی ظهور می کنندو به اوج می رسند .در اين ميان روشنفکران ايرانی همواره کو شش کرد ه اند که خود را صاحب انديشه هايی نوين بويژه در حوزه فرهنگ و دين معرفی کنند. اما انها دانسته اند که بهترين حربه انان برای موفقيت بيشتر ومقبوليت صد چندان استفاده از زنان در تمام زمينه هاست حتی اگر اين استفاده تنها جنبه شعار گونه وبه بيان ديگر ابزارگونه داشته باشد.از ان جا که روشنفکرنمايان ما عمدتا مردان جامعه ايرانی هستند و خاستگاه و ريشه انان   ايرانی است که ارزش ها و عقايد يک جامعه و نظام  سنتی برا ن حاکم بوده به جرا ت می توان گفت تنها تعداد بسيار اندکی از انان به ان چه میگويند و ادعا می کنند اعتقاد دارند.مواردی بسياری از اين روشنفکران هستند که دم از دفاع از حقوق زنان ,رفع تبعيض جنسيتی , استقلال زنان و رشد و شکوفايی انان می زنند ولی در عمل به ان چه که فکر می کنند نبوغ و هوش سرشار مردانه و احساس ترد و شکنده زنانه است و صد البته تحقير شخصيتی و نا لايق دانستن و تمسخر کردن زنان در بسياری از موقعيت ها .چه بسا استفاده از اين گونه ابزارها انان را در ديد بسياری از مردمان هموطنمان(ومتاسفانه خيل عظيمی از زنان جامعه ) انسانهايی  صاحب انديشه جلوه دهد اما تکرار کليشه ای اين شعارها و مشاهده واقعيتهای روز جامعه روی ديگر اين سکه را نمايان خواهد کرد وقتی می بينی همان کسی که ادعا می کند زنان و مردان از ديدگاه او برابرند و زنان هم مانند مردان توانايی و کاردانی  حضور در بسياری از حوز ه ها را دارند همسرش را به خاطر اظهار نظر در مورد فلان مساله و جريان سياسی مسخره می کند ........

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳


 

سلام دوستان با عرض پوزش به دليل تا خير طولانی ام در اپديت کردن وبلاگ.باور کنيد همين الان هم انگشتانم با کی برد غريبی می کنند روز يک شنبه بادداشت جديدم را حتما پست خواهم کرد .از همه دوستانی که در اين مدت به اين وبلاگ سر زدند واقعا متشکرم .به زودی به وبلاگهايتان خواهم امد .

  
نویسنده : زلال پرستم ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳